تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك مشاهده گر
یه وقتایی اتفاقهایی می افته که عین یه سیلی توی صورت آدم می خوره و اون رو از خواب بیدار می کنه. این روزا، این قصه های س.فارت و سف.ارت بازی  برای من همین نقش رو بازی می کنن.

برمی گردم و آرمانهایی رو که یه عمر باهاشون زندگی کردم و بهشون مغرور بودم نگاه می کنم و می بینم که خیلی هاشون بیهوده بودن.

از اون طرف فرصت هایی که برای تغییر پیش رومه رو چک می کنم و می بینم که خیلی از فرصتای قبلی الان وجود ندارن.

می ترسم.

 

 

شاید با خودم که کنار اومدم واضح تر در موردش بنویسم.

+ نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 8:1 توسط پ ن ت |

دو سه بار بیدار شدم. هوا تاریک بود. دوباره سعی کردم بخوابم. مطمئن بودم که هنوز زوده چون زنگ بیدار شدنم نزده بود. آخرش دیگه پاشدم. ساعت رو نگاه کردم، 6:10 بود یعنی به شدت دیر شده بود. (ساعت 6:16 سرویسم میاد دنبالم)

ناهارم رو هم دیشب آماده نکرده بودم. ظرف 8-9 دقیقه بقیه غذای دیشب رو گذاشتم توی ظرف غذام، لباس پوشیدم، یه استکان شیر و دو تا خرما "انداختم بالا"، کیفم رو جمع کردم و از خونه در اومدم.

موبایلم توی خونه مونده. نمی دونم دیشب کجا گذاشته بودنش (توجه کنید: گذاشته بودنش، نه گذاشته بودمش) که صبح نه صدای زنگ الارم رو شنیدم و نه خودش به چشمم خورد.

توی کلاس ورزش اصلا تمرکز نداشتم. نصف حرکت ها رو جا می موندم، نصف دیگه رو هم ترتیبش رو فراموش می کردم!!

بعد از کلاس به زور حاضر شدم و اومدم سرکار.

تصمیم دارم روز رو بهتر ادامه بدم و خوب تمومش کنم.

 

 

 

پی نوشت: مونپارناس از اون سوالا کردیا. دو تا پاراگراف برات توضیح نوشتم و پاکش کردم. حق با توئه. قرار نیست براساس این نوشته ها به من نوبل ادبیات بدن. چشم، بیشتر و راحت تر می نویسم.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 9:21 توسط پ ن ت |

وقتی یه مدت طولانی نمی نویسی انتظار داری که وقتی برمی گردی، یه موضوع مهم رو بنویسی. همش توی دلت می گی که 2-3 ماهه چیزی ننوشتم حالا یه هو بیام و این موضوع رو بگم؟

بعد یه هو می بینی که کلی پست نوشته شده و ثبت نشده داری که به خاطر اینکه به اندازه کافی مهم نیستن پابلیششون نکردی.

خلاصه اینکه تصمیم گرفتم که این متن رو بذارم تا بتونم بعدش شروع کنم به نوشتن چیزایی که به اندازه کافی مهم نیستن!

 

بی ربط: این رو بخونین.

+ نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 10:47 توسط پ ن ت |

این روزا موضوعی توی زندگیم جریان داره که مساله اصلیمه. چیزیه که نمی تونم در موردش بنویسم یا حرف بزنم. یه جور دوره ی گذار یا برزخ یا یه چیزی شبیه اون که خیر و شر توش نسبی و غیر قطعیه.

این وسط نوشتن از چیزای دیگه به نظرم یه جور «توهین به شعور خودمه» . اینه که خیلی روزا میام نوشتن یه چیزی رو شروع می کنم ولی وسطش صفحه رو می بندم و میرم.

 

ایشالا که همه چی دو مرتبه روی غلطک می افته و میام و براتون پرچونگی می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 10:9 توسط پ ن ت |

هندی های ما دارن فارسی یاد می گیرن. ظاهرا یکی شون هم با یه دختر ایرانی دوست شده و انگیزه ی یادگیری فارسیش هم بیشتره! به هر حال دیروز که 2-3 ساعت توی راه با هم گپ فرهنگی زدیم، بهشون گفتم که در مقابل هر یه جمله فارسی ای که بهتون یاد می دم بهم یه جمله هندی یاد بدین.

خلاصه از دیروز دارم هندی یاد می گیرم. فعلا سلام و حال شما چه طوره و متشکرم رو یاد گرفتم!

+ نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 12:23 توسط پ ن ت |