برمی گردم و آرمانهایی رو که یه عمر باهاشون زندگی کردم و بهشون مغرور بودم نگاه می کنم و می بینم که خیلی هاشون بیهوده بودن.
از اون طرف فرصت هایی که برای تغییر پیش رومه رو چک می کنم و می بینم که خیلی از فرصتای قبلی الان وجود ندارن.
می ترسم.
شاید با خودم که کنار اومدم واضح تر در موردش بنویسم.
دو سه بار بیدار شدم. هوا تاریک بود. دوباره سعی کردم بخوابم. مطمئن بودم که هنوز زوده چون زنگ بیدار شدنم نزده بود. آخرش دیگه پاشدم. ساعت رو نگاه کردم، 6:10 بود یعنی به شدت دیر شده بود. (ساعت 6:16 سرویسم میاد دنبالم)
ناهارم رو هم دیشب آماده نکرده بودم. ظرف 8-9 دقیقه بقیه غذای دیشب رو گذاشتم توی ظرف غذام، لباس پوشیدم، یه استکان شیر و دو تا خرما "انداختم بالا"، کیفم رو جمع کردم و از خونه در اومدم.
موبایلم توی خونه مونده. نمی دونم دیشب کجا گذاشته بودنش (توجه کنید: گذاشته بودنش، نه گذاشته بودمش) که صبح نه صدای زنگ الارم رو شنیدم و نه خودش به چشمم خورد.
توی کلاس ورزش اصلا تمرکز نداشتم. نصف حرکت ها رو جا می موندم، نصف دیگه رو هم ترتیبش رو فراموش می کردم!!
بعد از کلاس به زور حاضر شدم و اومدم سرکار.
تصمیم دارم روز رو بهتر ادامه بدم و خوب تمومش کنم.
پی نوشت: مونپارناس از اون سوالا کردیا. دو تا پاراگراف برات توضیح نوشتم و پاکش کردم. حق با توئه. قرار نیست براساس این نوشته ها به من نوبل ادبیات بدن. چشم، بیشتر و راحت تر می نویسم.
بعد یه هو می بینی که کلی پست نوشته شده و ثبت نشده داری که به خاطر اینکه به اندازه کافی مهم نیستن پابلیششون نکردی.
خلاصه اینکه تصمیم گرفتم که این متن رو بذارم تا بتونم بعدش شروع کنم به نوشتن چیزایی که به اندازه کافی مهم نیستن!
بی ربط: این رو بخونین.
این وسط نوشتن از چیزای دیگه به نظرم یه جور «توهین به شعور خودمه» . اینه که خیلی روزا میام نوشتن یه چیزی رو شروع می کنم ولی وسطش صفحه رو می بندم و میرم.
ایشالا که همه چی دو مرتبه روی غلطک می افته و میام و براتون پرچونگی می کنم.
هندی های ما دارن فارسی یاد می گیرن. ظاهرا یکی شون هم با یه دختر ایرانی دوست شده و انگیزه ی یادگیری فارسیش هم بیشتره! به هر حال دیروز که 2-3 ساعت توی راه با هم گپ فرهنگی زدیم، بهشون گفتم که در مقابل هر یه جمله فارسی ای که بهتون یاد می دم بهم یه جمله هندی یاد بدین.
خلاصه از دیروز دارم هندی یاد می گیرم. فعلا سلام و حال شما چه طوره و متشکرم رو یاد گرفتم!